چند مدتیه که هوس کردم آن طوری که می خوام بنویسم. اما نمی دانم با بن بستی که جامعه ما دارد می توانم این کار به کنم یا نه. می شینم جلوی کامپیوتر. چند ساعت می نویسم. آن را پاک می کنم و باز هم می نویسم و باز هم پاک می کنم. با خودم در جدال ام. اما وقتی فکر می کنم که با نوشتن واقعیت هائی که به آن می اندیشم چه بلائی بسرم خواهند آورد، همه آن چه را که نوشتم به کلی پاک می کنم و توی اشغال دانی می ریزم. با خودم فکرم می کنم مگر به این آسانی توی کشور ما می شه از سد سانسور و خفقانی که بر ما سیطره داره گذشت. بخودم می گویم عحب فکر ابلهانه ای! تا همینجاش هم توی دردسر افتاده ام. معلوم نیست کی و کجا به سراغ من هم خواهند آمد. هوس می کنم بروم و با نام ناشناس ویلاگ تازه ای را شروع کنم و برای دل خودم بنویسم و ببینم می توانم این طوری آنچه که می خوام بنویسم. نمی دانم. از عواقب کار هراس دارم. باز فکر می کنم از دست اینها که به همه جا سرک می کشند نمی شود فرار کرد. در آخر به این نتیجه می رسم با همین وبلاگ ادامه بدم و منتظر سرنوشتم بمانم
ولنگاري يا وب‌نگاري
حميد رضا حسيني

در سال‌هاي گذشته و همچنين سال‌هاي اخير شاهد هجوم گسترده به مطبوعات بوده‌ايم. از اينرو اهل قلم براي نوشتن به كنج سايت‌هاي اينترنتي پناه آورده است. ايجاد سايت‌هاي اينتر‌نتي و بخصوص ظهور وب‌نگاران بيشمار كه ايران را در سطح جهاني در جايگاه اول ‌نشانده است، همه و همه حاكي از حاكميت سانسور بر جامعه و پنهان شدن اهل قلم از چشم‌هاي دستگاه سانسور حكومت است

حال اين آخرين سكوي ايمن براي اهل قلم نيز مورد تهاجم و تعدي قرار مي‌گيرد و به بهانه‌هاي واهي، اداره كنندگان سايت‌ها و وب‌نگاران را دستگير و روانه زندان مي‌كنند

اينكه وب‌نگاران را به ”تشويش افكار عمومي“‍،” اقدام عليه امنيت ملي ولنگاري“و ”فساد اخلاقي“ متهم مي‌كنند يك فرافكني كودكانه است از طرف حكومت كه آن را توجيهي براي دستگيري گردانندگان سايت‌ها و وب‌نگاران قرار داده است

بر هيچكس پوشيده نيست كه اكثر گردانندگان سايت‌ها و وب‌نگاران از روزنامه‌نگاراني هستند كه در روزنامه‌هاي تعطيل شده بدست حكومت قلم زده‌اند اينگونه فرافكني از طرف حكومت بر اهل قلم، مورد پذيرش هيچ انسان آگاهي نيست

با اينگونه اتهامات بي‌پايه و با ولنگار ناميدن فعالان مطبوعاتي نمي‌توان سياست سركوب مطبوعات و حمله به فعالان مطبوعاتي و دستگيري و زنداني كردن گردانندگان سايت‌ها وب‌نگاران را توجيه كرد. تهديد فعالان مطبوعاتي و سپس تحديد عملكرد‌شان، كاري بسيار سخي و فرومايه است. پس از هجوم گسترده به مطبوعات و سركوبي جنبش‌ دانشجويي و فعالان سياسي، اينك نوك حمله به صفوف سايت‌ها و وب‌لاگ‌ها نشانه مي‌رود و گردانندگان آنها از آماج تيرهاي .تاريكي و ناداني در امان نيستند

!به نوشته روی دیوار توجه کنید
عکس: علی نصیری، روزنامه صبح امروز، پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۷٩
دیوارنویسی
صبا آزاد
نيمه‌هاي شب درد زياد ميشه، درد از شكم شروع ميشه، دور نافم مي‌پيچه تا پايين بدنم حركت مي‌كنه. مهره‌هام يخ كردن. بدنم سنگين و خسته ست. گرممه، گرمايي خيس و عرقي. چادرم رو وا مي‌كنم. راهروها خاليه و ساكت. برمي‌گردم و سر جام مي‌شينم، تشنمه. از شب قبل چيزي براي خوردن يا نوشيدن باقي نمونده. دلم يه چيز شيرين مي‌خواد.سرد و شيرين.كاش يه ليوان شربت آلبالو داشتم. - ليوان شربت آلبالو را بالا گرفتم و بدون اينكه بخورم، برگردوندم. اون روز، يه روز تنبل و خالي بود. حياط با درخت‌هايي كه براي نوروز اطراف حوض كاشته بودن، پناهگاهمون بود. توي بالكن بزرگ، عمه خانم گلبرگ‌هاي گل رز رو كه از باغچه كنده بود رو زمين پخش مي‌كرد تا خشك بشن. بوي گل‌هاي رز و ياسمن در هوا پيچيده بود. از ميان در بزرگ شيشه‌اي مادرم رو ديدم كه داشت سبزي تازه خرد مي‌كرد. تره‌ها و پيازچه‌هاي خرد شده زير دستش مي‌چرخيدند، خرد مي‌شدند و روي ملافه بزرگ سفيد كه روي زمين پهن شده بود در هم مي‌غلتيدند. مادرم حامله بود. نوري كه داخل اطاق پخش شده بود سايه‌اي به جا نمي‌ذاشت. بنظرم مي‌رسيد مادرم، روي فرش قرمز، مي‌خواد پرواز كنه. جلو رفتم. سايه‌ام افتاد روي پنجره و روي سايه مادرم و شكم مادرم را پر كرد. يه هو مادرم از شدت درد شروع به گريه كرد. من ترسيدم و بي‌اختيار پاهام رو باز كردم. يك قطره از شربت آلبالو ريخت روي دامن سفيدم. عمه خانم از پشت زد تو سرم و داد كشيد: ” يه دختر خوب هيچ وقت پاهاشو اين جوري باز نمي‌كنه “. احساس مي‌كنم درد داره برمي‌گرده. به در مي‌كوبم: ” در رو باز كنيد “. ” يكي به من كمك كنه “. از سوراخ كليد در نگاه مي‌كنم. همه جا ساكته. - عطر ترياكي كه عمه خانم تازه تموم كرده، با بوي چايي دم شده و سبزيجات خورد شده با هم مخلوط شدن. مادرم هنوز درد داشت. قابله هنوز از راه نرسيده بود. عمه خانم داشت وسط اتاق چرخ مي‌خورد و اتاق رو حاضر مي‌كرد. از سوراخ كليد نگاه مي‌كنم. كسي اين طرف نيست. سكوت فرياد رو در گوشم زمزمه مي‌كنه. منم و يك سلول خالي. قصر تنهايي من. باد سردي از پنجره سلول به داخل مي‌ياد و انگار با مشت به تنم مي‌كوبه. وقتي درد به اوج مي‌رسه، هر چه بيشتر سعي مي‌كنم حواسم رو پرت كنم. به ديوار نگاه مي‌كنم: سال 1360 ، ساعت 30/5 صبح: امروز صداي 63 شليك گلوله رو شمردم... اعدام‌ها. امروز من آزاد مي‌شوم. 1361: تعداد صد و نود و نه چوب. تعداد چوب‌هاي كنده شده روي گچ خاكستري رنگ رو مي‌شمرم. خط‌هاي كوتاه و زياد.ديوار نويسي عادت زندانيه. دونستن اينكه كس ديگه‌اي هم اين جا رو تجربه كرده بهم جرئت ميده. من هم مي‌خوام رو ديوار با كشيدن خط‌ها، حساب كنم كه چند روزه زندانم و يا اينكه چند روز ديگه طول مي‌كشه آزاد بشم. از آخرين بازجوييم زمان زيادي گذشته، مدت‌ها هم چشم بسته تو راهروها مونده‌ام. با ناخن ديوار نويسي مي‌كنم. عكس يك زن حامله رو مي‌كشم. دردم شروع ميشه. از تنهاپنجره سلول فقط خطي از آسمون پيداست. هواي سرد، اين مهمان ناخونده دوباره وارد ميشه، تو اشك‌هاي چشمم قاطي ميشه و منو بزور با خودش مي‌كشه بيرون. بيرون، برادر شش ساله‌ام گريه مي‌كرد: ” عمه خانم، دودولم درد مي‌كنه. ” گريه نكن. پسر كه گريه نمي‌كنه. تو ديگه يه مرد هستي. تو بايد شجاع باشي. تو بايد بجنگي. ” برادرم قيافه جدي گرفت. سعي كرد كه چهره قدرت‌مندي داشته باشه. قيافه‌اش مسخره بود. يك دامن سفيد كتان پوشيده بود. از ميان نور، دودول باندپيچي شده‌اش رو ديدم كه بزور پنبه و تنظيف سيخ وايستاده بود. تازه ختنه شده بود. برادرم يك صورت قدرتمند با يك بدن شكسته داشت. بارون شروع شد و من رفتم تو... عمه خانم دوباره منو براي لكه قرمز روي دامن سفيدم زد و برادرم رو بخاطر لكه خون قرمز روي دامن سفيدش دلداري داد. دوباره داخل اتاق رو نگاه كردم. مادر دردش شديد شده بود. صورتش سرخ و خيس بود. موهاش به صورتش چسبيده بود. داشت جيغ مي‌كشيد و گريه مي‌كرد. قابله مشغول آماده كردن وسايلش بود. حوله‌هاي داغ شسته شده بخار كرده بودند و اتاق انگار داشت خفه مي‌شد. هول بده، هول بده، واي نايست. قابله گفت. با صداي هول بده، هول بده گريه مادرم بيشتر شد و داد زد. بعد از مدتي ديدم يك صورت سرخ داره مياد بيرون. يك بدن كوچك و سرخ كه به طنابي از خون و پوست وصل شده بود. چاقوي قابله جلوي چشمام برق زد. قابله پوست و خون رو توي يك تشت مسي گذاشت. عمه خانم تشت مسي رو ورداشت و برد بيرون و محتوياتش رو زير درخت گلابي چال كرد و سر چاله رو با گل پر كرد. بعد رفت حمام و غسل كرد. من گريه كردم. دويدم بيرون و سعي كردم كه سر چاله رو باز كنم. غروب از پنجره شيشه‌اي بيرون رو نگاه كردم. بارون گل‌هاي روي چاله رو شسته بود و گلبرگ‌هاي گل رز قبر تازه رو پوشانده بود. عمه خانم ما رو برد داخل خونه. داخل اتاق، گرد نور آبي رنگ روي سقف و ديوار مي‌چرخه. چشام روي نور ميمونه. بچه‌اي داره بالاي سر مادرش كه مرده گريه مي‌كنه. كنار سنگرها، شهيدا با بدنهاي پاره منتظر شستشوي آخرن. صداي غرش خمپاره بچه رو مي‌ترسونه و جيغ مي‌كشه. صورت مادر از خاك و خون پرشده. از ميون نور زود گذر و دود صداي خمپاره ديگري بلند ميشه. قابله مياد و تلويزيون رو خاموش مي كنه. دوباره ساعت خاموشيه، دوباره ساعت پنجه.بمبارونه. جنگ بزرگ و بزرگ‌تر شده و هر طرف مدعيه دست بالا رو داره. سكوت مرگبار و سياهي بيرون به درون مي‌خزن. چند ثانيه‌اي طول مي‌كشه چشمم به سياهي عادت كنه. قابله پنجره‌ها رو با پرده سياه مي‌پوشونه. متوجه مي‌شم كنارم، روي تخت پهلويي يه زن ديگه هم در حال زايمانه. قابله چند تا شمع روشن مي‌كنه. زير نور شمع مي‌تونم صورت زن رو ببينم. جثه‌اي متوسط و صورتي گرد داره كه با روسري سياه قاب گرفته شده. چشماش درشت و سياه و رنگش پريده‌اس، مثل قديسين بي‌روح. بعد از آماده كردن حوله و آب گرم، قابله بطرف تخت اول مي‌ره. تا به تخت مي‌رسه صداي خمپاره اتاق رو مي‌لرزونه. ذراتي از نور وارد اتاق مي‌شه. زن بغل دستي فرياد مي‌زنه و گريه مي‌كنه. منهم همين‌طور قابله سعي مي‌كنه اونو ساكت كنه. بعد ميگه: هول بده، هول بده، گريه نكن. در عرض يك دقيقه صداي دو انفجار اتاق رو تكون مي‌ده. در انفجار سوم قابله تعادلش رو از دست مي‌ده و پرت مي‌شه روي من. شمع‌ها خاموش مي‌شن. صداي انفجار قطع ميشه، اتاق تاريك ميشه و سكوت همه جا رو مي‌گيره. حركت درون بدنم مي‌ايسته. بخار آب جوشيده فضاي اتاق رو پر مي‌كنه. براي يك لحظه، من و بچه درون شكمم مي‌ميريم. قابله بطرف من مياد. دستهاش مي‌لرزه. اونم مثل من مي‌ترسه. خيسي انگشتاشو روي بدنم حس مي‌كنم. پاهامو بلند مي‌كنه و ميذاره روي ميله‌هاي كنار تخت. دردم زياد مي‌شه. صداي زن بغل دستي يواش يواش تو هوا محو ميشه و از بين ميره. هل بده، هل بده. نفس عميق بكش. درد از تنم بيرون ميره و بچه به دنيا مي‌ياد. به بيرون نگاه مي‌كنم. بچه از زندانم آزاد مي‌شه. گريه مي‌كنم. خودم هم مي‌خوام از زندان آزاد بشم. مي‌خوام خودم رو از اين زندان آزاد كنم. تنم خسته و بيقراره. به چاقوي جراحي نگاه مي‌كنم. به تيغ برنده. نگاه من و قابله با هم تلاقي مي‌كنه. فكر منو مي‌خونه. چرخ جراحي رو كنار مي‌كشه. وقتي به هوش مي‌يام نور صبحگاهي از ميون خطهاي سياه پرده به درون پناه مياره. به زني كه پهلوم خوابيده نگاه مي‌كنم. بي‌حركته. چشم‌هاي درشت و سياهش توي كاسه يخ زده. بدنش بي‌حركته. بچه‌اش براي چند ثانيه ناله مي‌كنه. نور اتاق صداش رو مي‌جوه و از بين مي‌بره. ” خيلي ضعيف بود. نمي‌تونست بچه رو نگه داره. بچه‌‌‌اش هم زودرس بدنيا آمده. قابله ميگه: ” از وراي پوست سرخ شده بچه، رگهاي آبي رنگ زندگي‌اش رو مي‌‌تونم ببينم. مي‌تونم صداي نفس‌هاي آخرشو بشنوم“. از پشت در صداي گريه قابله مياد.در تاريكي، در راهروهاي پيچ در پيچ، از ميون بدن‌هاي آويزون مي‌گذريم. آدمها از نقطه نامعلومي آويزونن. همه‌شون شبيه اسكلتن. همه‌شون به صليب كشيده شدن. مردهايي با آلت تناسلي بزرگ، زن‌هايي با پستون‌هاي بدون شير. زن‌هايي ديگه با شكم‌هاي برآمده و بدون پستون. در رديف جلو، از سينه‌هاي زني قطره‌هاي خون مي‌چكد و بچه‌اي زير پايش خوابيده. صورت بچه به شكل درده. درد رو مي‌بينم. حس مي‌كنم درد دارم. بچه رو بر مي‌دارم و مي‌خورم. به اين درد خاتمه ميدم. بيدار شو، بايد ببرمت توي سلولت. به تخت بغلي نگاه مي‌كنم. خاليه. ملافه سفيد از لكه‌هاي خون پر شده. قابله بچه‌ام رو بر ميداره. در راه برگشت به سلول چشم‌هامو نمي‌بنده. بعد از ماه‌ها ديوار سلولم رو نگاه مي‌كنم. ديدن يك چشم‌انداز دورتر از چند متر خيلي خوش‌آينده. راهرو بلنده. بيشتر ديوارها رو با خط درشت شعار نويسي كردن: ـ جنگ جنگ است و عزت و شرف ما در گرو همين جنگ است. ـ من ايرانيم، آرمانم شهادت. ـ شهيدان زنده‌اند، الله اكبر. بعد از چند بار چرخيدن، قابله چشم‌هامو مي‌بنده و بچه رو به بغلم مي‌ده. در سلول رو باز مي‌كنه. درون سلول هيچ چيز عوض نشده بجز يك فلاسك آب داغ كه هديه قابله است. تا وارد مي‌شم اشكهام با هواي تازه قاطي مي‌شن و انگار دوباره به بيرون از سلول هلم ميدن. در تهران هنگام نوروز، بچه‌ها گل بنفشه و نرگس مي‌فروختند. مي‌دويدم يك دسته گل بخرم. تا دستم رسيد به دسته گل بنفشه، دست ديگري گرفتش. به صورتش نگاه كردم. دندان‌‌هاي سفيدش از پشت سبيل سياه پيدا شدن و با چشم‌هاي عسلي‌ش لبخندي بهم زد و گفت: شما بر داريد، من يك دسته ديگر مي‌خرم. در اين حال كيف دستي‌اش را بطرف من گرفت. يك دسته اعلاميه رو كه درباره جنگ بود توي كيف‌اش گذاشتم و گفتم: تا فردا بايد پخش بشه. درباره جنگه. - هواي سرد بدرون سلول هولم مي‌ده. بچه‌ام چشماشو باز مي‌كنه. نوري كه از سرماي بيرون فرار كرده به چشم‌هاي بچه‌ام پناه مي‌بره، توي نور روشنايي زندگي رو تو چشماش مي‌بينم. يك جفت چشم عسلي به من لبخند مي‌زنه. بچه تو بغلم وول مي‌خوره و دست‌هاي كوچكش رو بهم مي‌چسبونه. انگشتاشو ميبوسم. گرمه. بعد از شير دادن، روي زمين سلول دراز مي‌كشم و بچه رو ميذارم روي سينه‌ام. صداي ضربان قلبش رو مي‌شنوم. صداي دو قلب رو در سينه‌ام مي‌شنوم. يكيش ضعيف و كوچك و تند، ديگري قوي‌تر و با نظم مشخص. بوي شيرم رو روي لبهاي كوچك بچه حس مي‌كنم. خسته‌ام. سلولم خاليه. دردم زياده، بچه‌اي زاييده‌ام. اون مادر هم مرد و بچه‌اي زاييد، بچه هم مرد. جنگ هر روز بچه مي‌زاد. بچه‌هايي كه صورت‌هاي قوي دارن با بدن‌هاي شكسته. دو نفر ميان دم سلول و دستور ميدن كه چادرم رو سر كنم و رو به ديوار بايستم. ميان تو و دستور ميدن كه وسايلم رو جمع كنم چون بايد منتقل بشم. با آب داغ يك چاي درست مي‌كنم و مي‌خورم. هوس يك ليوان آب آلبالو دارم. قبل از اينكه از سلول برم، ديوار نويسي مي‌كنم. كنار نقش زني كه قبلا كشيده‌ام يك گل كوچك بنفشه مي‌كشم. زيرش مي‌نويسم: در دوره جنگ، يك شب در اين زندان، دختر بچه‌اي مرد، دختر بچه‌اي بدنيا آمد به اسم بنفشه
برگشت

 

کتابخانه - کتابخانه
کتابخانه - کتابخانه
وبلاگ ها

دنیای من

کلاغ سیاه

آق بهمن

سردبیر: خودم

زیتون

خط قرمز

زهرا

زن نوشت

زنانه ها

خورشید خانم

لیلای لیلی

آدم و حوا

جنس سوم

سفرنامه

روزنگار

چخوف منو ندیدی؟

افکار خصوصی

دلتنگستان

شادی صدر

آذر و آئینه اش

پیاله

مرمرو

کوچ